مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى
772
طب اكبرى ( فارسى )
امّا علامات خاصهء سحج كه در روده مستقيم بود ، آن است كه با خون و خراطه ، دسميّت و شحميّت يار [ يعنى همراه ] باشد . و علامت خاصهء سحج قولون و اعور ، آن است كه با خون و خراطه رطوبت لزج يار [ يعنى همراه ] باشد به غير دسميت . بايد دانست كه در سحج امعاى عليا ، درد شديد مىباشد و خراطه و قشر كه از جرم عليا باشد ، باريك مىبود . و اين سحج ، بدتر است ؛ خاصه اگر در صايم بود ؛ زيرا كه كثير العروق است و به جگر نزديكتر و انصباب صفرا بر او بيشتر ؛ به خلاف سحج امعاء سفلى كه درد او به شدت نمىباشد و جسم غريب قشر مانند كه از جرم اينان جدا شود ، البته غليظ مىباشد . و اين سحج ، اسلمتر است . [ 1090 ] بدانكه اسهال صفراوى در مدت يك هفته منجرّ به سحج مىشود و در كمتر از دو هفته متقرّح مىسازد امعا را . و گاه باشد كه قرحه غاير شود [ و ] روده را سوراخ كند و ثفل از راه سوراخ برآيد و در شكم جمع شود و گاه باشد كه از كثرت اجتماع ثفل در شكم ، عظم فاحش در شكم پديد آيد همچون استسقا . « و فى الاكثر ، يتقدم ذلك الموت » . و هرگاه چيزى شبيه به ارغوانى برون آيد از امعا ، دليل هلاك باشد . علاج : اگر صفرا در انصباب و ريزش بود ، نخستين در انقطاع او كوشند كه موجب سحج است . و اين ، چنان باشد كه ربّهاى ترش دهند چون ربّ غورهء انگور و رب انار و ريباس و سيب ترش و آبى ترش . و براى غذا ، حصرميات به كار برند . و اگر ماده در اعضاى رئيسه باشد ، تنقيهء آن را مقدم دارند به چيزهايى مناسب و در تقويت آن عضو بيشتر كوشند به حسب مزاج . و بعد از انقطاع سبب ، به معالجه مرض كه سحج است متوجه گردند . و اين ، چنان باشد كه تخمهاى سرد ذى لعاب بريان كرده و چيزهاى مغرّى چون سفوف مقلياثا « 1 » و مانند آن استعمال نمايند و به چيزهاى سرد مغرّى حقنه « 2 »
--> ( 1 ) . صفت سفوف مقلياثا : اسبغول ، بيست درم ؛ تخم ريحان ، تخم مرو ، تخم بارتنگ ، صمغ عربى ، گل ارمنى و تخم خشخاش ، از هريك پانزده درم ؛ تخم حمّاض ، خرفه و نشاسته ، از هريك هفت درم ، تخمها را بريان نمايند و سواى چهار تخم همهء ادويه را بكوبند و به هم آميزند و به قدر حاجت به آب سرد بخورند . بدان كه مقلياثا ، لفظ يونانى است . و اين ، دو معنى دارد : يكى ، سفوف بزورى و در اينجا همين مراد است . دوم ، حب الرّشاد را گويند [ و ] لهذا هر سفوفى كه در او حبّ الرّشاد باشد ، مسمّى است به مقلياثا .